رها رحیمیانرها رحیمیان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات یک دختر زیبا

نوشتن دردناکترین و لذت بخش ترین کار دنیاس...🫠

Road story(از داستان جنگ عاشقانه)

1404/12/20 22:00
نویسنده : Raha
48 بازدید
اشتراک گذاری

(کای)
مثل سی روز گذشته در سلولم را باز می کنند.مرد بزرگ و هیکلی با شلوار شش جیب و خالکوبی سراری روی بازویش مرا فرا می خواند تا به اتاق بازجویی بروم.چند روزی می شود که وقتی او می آید،بدنم نمی لرزد و دستانم عرق نمی کنند.بیشتر خوشحال می شوم!
بلند می شوم و می ایستم.تیشرت نخی و کهنه ای که جولی به من داده از بدنم آویزان می شود.برایم گشاد است.
به طرف در می روم.مرد هیکلی که هنوز اسمش را نمی دانم مرا به طرف اتاق بازجویی می برد.
وارد اتاق فلزی و تاریک می شوم و به میز و صندلی های طوسی چشم می دوزم.می روم و روی صندلی مخصوصم می نشینم.
بعد از چند دقیقه جولز وارد اتاق می شود.موهای قرمزش را آشفته پشت سرش بسته.صورتش...
صورتش غمگین است.او گریه کرده!
نفسم تنگ می شود و ضربان قلبم،سینه ام را به مور مور می اندازد.
او،دختر رییس مافیا که پانزده روزی می شود با من،پسر رقیب پدرش رابطه دارد،آن هم مخفیانه،در حال گریستن است!
در سکوت روبرویم می نشیند.سرش را پایین می اندازد.دستانش را در هم قلاب می کند و پاهایش را تکان می دهد.
آب دهانم را فرو می دهم و با صدای گرفته و لرزانی می پرسم(چی شده جولز؟)
با صدای بلند و هق هقی وحشتناک داد می کشد(اونا ازم خواستن بکشمت کای!)
لب هایم را به هم می فشارم.نفسی فرو می دهم.قرار است به دست عشق زندگی ام کشته شوم.
بلند می شوم و به طرفش می روم.می دانم پدرش اینقدری به او اعتماد دارد که نیازی به گذاشتن دوربین در این اتاق نداشته باشد.
بلندش می کنم و در آغوشش می گیرم.بدنش گرم است.اشک هایش لباسم را خیس می کند.سعی می کنم گریه نکنم.مثل همیشه اشک هایم را درون چشمانم حبس می کنم.
پس از چند ثانیه از آغوشم بیرون می آید.با صدای گرفته اش می گوید(کاش دوتا آدم معمولی بودیم که توی یه کافه باهم آشنا می شدیم...کاش می تونستیم یه زندگی عادی باهم بسازیم-)
سریع و با لبخندی تلخ می گویم(ولی نمی تونیم نه؟...از اون اول هم نمی تونستیم...از همون اول هم یه اشتباه بود...)
پلک می زند و با پشت دستش اشک هایش را پاک می کند(برای من اشتباه نبود.)
موهایش را کنار می زنم و لبخندم بزرگتر می شود.چند ثانیه به یکدیگر خیره می شویم.در نهایت می گوید(چطور این کارو بکنم؟...)
دستم را به بازویش می کشم(می خوای خودم این کارو بکنم؟)
با اضطراب می گوید(نه نه نه!من....من...می تونم برات یه کاری بکنم-می تونم فراریت بدم-)
(نه جولز.پدرت می کشدت.باید بزاری خودم این کارو بکنم.)
بقض می کند و سرش را پایین می اندازد.اصلحه را بیرون می آورد.آن را با لمس دستانش می گیرم.کنار گیجگاه هایم می گذارم و زمزمه می کنم(دوستت دارم.همیشه.)
و ماشه را می کشم.

اینم خدمت شما....

امیدوارم لذت ببرید🫠

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)