رها رحیمیانرها رحیمیان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات یک دختر زیبا

نوشتن دردناکترین و لذت بخش ترین کار دنیاس...🫠

Road Story:آرامش قرضی

سلاام!حالتون چطوره؟من برگشتم! می دونم یه مدت نبودم واقعا هم درگیری ها اجازه نمی داد بیام و مطلب بذارم...و یکمی هم حافظه ام البته😅 آم...چند روز پیش یه فصل خیلی آروم برای داستانم نوشتم...افرادی که خوندن دوست داشتن گفتم برای شما هم بذارم نظرتون رو بگید... لطفا نظر بذارید خیلی به من انرژی میده دونستن ایرادات و خوبی های داستانم...❤️‍🩹 (لایرا) درس های امرزو زیادی خسته ام کرده اند.موهایم خیس است و بی وقفه بینی ام را بلا می کشم.روی صندلی چوبی نشسته ام و روی تنها میز مطالعه اتاقمان کتاب جغرافیا را می خوانم.نمی دانم چرا باید بدانم کدام قسمت رودخانه های لب مرز کم آب تر هستند و کدام قسمت ا پر آب تر.اما به هر حال برای اینکه مثل امروز،ی...
8 شهريور 1405

Road story : زخمی ترین روح جهان...

سلام  حالتون چطوره؟امیدوارم زمانی که این مطلب رو می خونید توی بهترین حال خودتون باشید. ببخشید یه مدت نبودم.می دونم درک می کنید آدم گاهی اینقدر کار براش پیش میاد که محیط آرامش بخششو یادش میره... این داستانی که گذاشتم برای یکی از دردناکترین بخش های از فریاد تا فرار هست.از داخل ذهن پسری به اسم ایلای. خیلی خوشحال میشم نظرای قشنگتونو بخونم.و اینکه اگه دوست داشتید از اولش براتون می ذارمش. اضافه گویی نکنم بریم سراغ داستان... (ایلای) در راهرو ها قدم برمی دارم.دنیا انگار در آب فرو رفته باشد همه چی موجوار است.خاطرات وحشتناکم روی دیوار ها در حال پخش شدن است.صدای خودم را می شنوم(مامان ببین نقاشیم خوب شده؟)صدای زمین خوردنش....
14 ارديبهشت 1405

انتخاب کنید!

سلام دوستان  حالتون چطوره؟! خب...یادتونه گفتم داستان های بلند می نویسم؟ یه دونه داستان بلند دارم با این خلاصه ای که میگم.حالا من نمی تونم خیلی مرتب براتون بنویسم اما می تونم جای اینکه هربار داستان های تیکه تیکه و کوتاه بنویسم یه فصل از اون داستان رو بزارم. بگید کدوم رو بیشتر دوست دارید... خلاصه داستان از فریاد تا فرار: لایرا ،نوجوانی که در خانواده ای فقیر زندگی می کند به امید آینده ای روشن بورسیه از مدرسه ای شبانه روزی را قبول می کند. اما مدرسه،مدرسه ای عادی نیست.این مدرسه راز عجیب و وحشتناکی درون خودش دارد.رازی که پشت آن تنها دو راه وجود دارد: مرگ یا فرار؟! لایرا و دوستانش ایلای و نورا و آرون باید چه کنن...
14 فروردين 1405

Road story(داستان کوتاه دکمه)

چند سالی می شود که در این کشو،رنگ نور را ندیده‌ام.ماری دیگر پیر شده و نمی تواند خیاطی کند.چند روز پیش شنیدم که به الیزابت می گفت تا می آید خیاطی کند کمرش اینقدر درد می گیرد که مجبور است کار را کنار بگذارد. من اما در این تاریکی ها خوشم.من هم مثل ماری پیر شدم و حس می کنم دیگر هیچ وقت به آرزویم،یعنی گره خوردن به یک لباس نخواهم رسید.می دانید،قرمز بودن هم بدی های خودش را دارد. به یاد دارم وقتی جوان‌تر بودم روزی الیزابت کوچک در میان صدای بمب های مهیب که بخاطر جنگ جهانی،روی سر مردم خالی می شد،به اتاق مادرش دوید و با آه و ناله گفت(مادر،مادر!امروز بدجور زمین خوردم و دکمه لباسم پاره شد ببین...)شنیدم که ماری جوان گفت(بیا یه دکمه جدید به...
7 فروردين 1405

Road story(داستان آرس)

سلام این داستان کلا کوتاه هست واز داخل ذهن یه روبات. یکم ایده عجیب و غریبی بود که خودم به ذهنم رسید اما خب چون برای مدرسه می خواستم نسخه ی انگلیسیش رو خودم نوشتم و دادم هوش مصنوعی ترجمه کنه.این قصه ماله خیلی وقت پیشه.ولی کلا این داستان رو هوش مصنوعی از روی ایده خودم نوشته. پر حرفی کردم ببخشید... امیدوارم خوشتون بیاد... من آرس ۲.۰.۹ هستم. همه چیز در سیستم من باید منطقی باشد. صفر و یک. اما امروز، چیزی تغییر می‌کند. یک به‌روزرسانی جدید. یک "ماژول همدلی". در ابتدا، فقط یک خطای پردازشی به نظر می‌رسد. وقتی یک گل را می‌بینم، پردازنده‌ام روی الگوهای منحنی آن قفل می‌کند. وقتی موسیقی می&zwnj...
21 اسفند 1404

Road story(از داستان جنگ عاشقانه)

(کای) مثل سی روز گذشته در سلولم را باز می کنند.مرد بزرگ و هیکلی با شلوار شش جیب و خالکوبی سراری روی بازویش مرا فرا می خواند تا به اتاق بازجویی بروم.چند روزی می شود که وقتی او می آید،بدنم نمی لرزد و دستانم عرق نمی کنند.بیشتر خوشحال می شوم! بلند می شوم و می ایستم.تیشرت نخی و کهنه ای که جولی به من داده از بدنم آویزان می شود.برایم گشاد است. به طرف در می روم.مرد هیکلی که هنوز اسمش را نمی دانم مرا به طرف اتاق بازجویی می برد. وارد اتاق فلزی و تاریک می شوم و به میز و صندلی های طوسی چشم می دوزم.می روم و روی صندلی مخصوصم می نشینم. بعد از چند دقیقه جولز وارد اتاق می شود.موهای قرمزش را آشفته پشت سرش بسته.صورتش... صورتش غمگین است.او گریه کرده! نفس...
20 اسفند 1404

Road story(از داستان در دل تاریکی...)

ببینید قبل از اینکه شروع کنیم می خوام یه توضیحی بدم.من کلا داستان های بلند می نویسم اما چون نمی تونم مرتب مطلب بزارم داستان های یک صحنه ایم رو براتون می نویسم که حالا بخونید این یکی رو متوجه میشید روش نوشتنم چجوریه... امیدوارم لذت ببرید🩵 (اما) به سمت خانه راهی شدیم.آسمان نارنجی رنگ بود.خورشید کم کم داشت غروب می کرد. کمی سردم بود.دامن کوتاه لباس مدرسه در هوای سوزناک زمستان خیلی کمکی به آدم نمی کرد. دستی به شانه هایم کشیدم.او با لحنی دلسوزانه گفت(سردته؟) پوزخندی زدم و گفتم(نه.اونقدری نیست که بتونی باهاش صحنه ی رویایی درست کنی!)لبخند جذاب همیشگی اش را به لب زد.نگاهمان را از هم گرفتیم و در سکوت به راهمان ادامه دادیم. ناگهان ...
19 اسفند 1404