Road story(از داستان در دل تاریکی...)
ببینید قبل از اینکه شروع کنیم می خوام یه توضیحی بدم.من کلا داستان های بلند می نویسم اما چون نمی تونم مرتب مطلب بزارم داستان های یک صحنه ایم رو براتون می نویسم که حالا بخونید این یکی رو متوجه میشید روش نوشتنم چجوریه... امیدوارم لذت ببرید🩵 (اما) به سمت خانه راهی شدیم.آسمان نارنجی رنگ بود.خورشید کم کم داشت غروب می کرد. کمی سردم بود.دامن کوتاه لباس مدرسه در هوای سوزناک زمستان خیلی کمکی به آدم نمی کرد. دستی به شانه هایم کشیدم.او با لحنی دلسوزانه گفت(سردته؟) پوزخندی زدم و گفتم(نه.اونقدری نیست که بتونی باهاش صحنه ی رویایی درست کنی!)لبخند جذاب همیشگی اش را به لب زد.نگاهمان را از هم گرفتیم و در سکوت به راهمان ادامه دادیم. ناگهان ...





