رها رحیمیانرها رحیمیان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره

خاطرات یک دختر زیبا

نوشتن دردناکترین و لذت بخش ترین کار دنیاس...🫠

دود می خیزد

دود می‌خیزد ز خلوتگاه من. کس خبر کی یابد از ویرانه‌ام؟ با درون سوخته دارم سخن. کی به پایان می‌رسد افسانه‌ام؟ دست از دامان شب برداشتم تا بیاویزم به گیسوی سحر. خویش را از ساحل افکندم در آب، لیک از ژرفای دریا بی‌خبر. بر تن دیوارها طرح شکست. کس دگر رنگی در این سامان ندید. چشم میدوزد خیال روز و شب از درون دل به تصویر امید. تا بدین منزل نهادم پای را از درای کاروان بگسسته‌ام. گرچه می‌سوزم از این آتش به جان، لیک بر این سوختن دل بسته ام. تیرگی پا می‌کشد از بام‌ها: صبح می‌خندد به راه شهر من. دود می&zw...
13 آذر 1402

پایان پاییز و شروع زمستان

همانطور که می دانید پاییز در حال تمام شدن و زمستان و سوز سرمایش در حال آمدن است علاقمندان به شعر شعر زیر را مطالعه فرمایید و اگر رو ی گزینه ی ادامه مطلب کلیک کنید می توانید شعر را بیت به بیت بخوانید و لذت ببرید موفق باشد که ایستاده به درگاه؟ آن شال سبز را ز شانه خود بردار بر گونه‌های تو آیا شیارها زخم سیاه زمستان است؟ در ریزش مداوم این برف هرگز ندیدمت زخم سیاه گونه تو از چیست؟ آن شال سبز را ز شانه خود بردار در چشم من همیشه زمستان است
13 آذر 1402

کتاب کهکشان

آماده باشید تا با کهکشان زحل آشنا شوید کیوان یا  زحل  (به انگلیسی :saturn)، بعد از سیارهٔ هرمز (مشتری)، دومین سیارهٔ بزرگ سامانه خورشیدی و ششمین سیارهٔ نزدیک به خورشید است. کیوان ( زحل ) یک گلولهٔ گازی غول‌پیکر است که با وجود حجم زیادش تنها ۹۵٫۱۵۹ برابر زمین جرم دارد. چگالی این سیاره حدود یک‌هشتم زمین و کمتر از آب است. ...
12 آذر 1402

شعر زیبایی از سهرب سپهری

چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟ پیله ات را بگشا تو به اندازه ی پوانه شدن زیبایی سهراب سپهری
12 آذر 1402

سلامی مجدد

سلام دوستان ببخشید من یهو درسام زیاد شد و نتونستم مطلب بزارم ولی چون درس و مشق زیاده ما روزی یک داستان داریم که سریالی هست امیدوارم که از این داستان حا لذت ببرید
12 آذر 1402

بازرگان و دیو قسمت 4

دیو از داستان پیر اول خوشش آمد که پیرمرد دوم شروع کرد: این گاو زن من است او خیلی بد جنس بود و جادوگری بلد بود من یک روز با او دعوایم شد و او مرا سگ کرد بچه ها به من سنگ پرت می کردند و من زخمی می شدم تا این که روزی زنی مرا  زخمی و تشنه از کنار خیابان پیدا کرد و مرا به خانه ی خود برد چادری سر کرد و بر سر من وردی خواند: ای خداوند بزرگ اگر این سگ آدم بوده آدمش کن و اگر سگ بود سگ بماند من به حالت آدی خود برگشتم و او گفت این دعا را بر سر زنت بخوان و  او را به هر حیوانی که دوست داشتی درآور من هم زنم را گاو کردم و مجبورم او را به همه جا ببرم 
24 بهمن 1401