رها رحیمیانرها رحیمیان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

خاطرات یک دختر زیبا

نوشتن دردناکترین و لذت بخش ترین کار دنیاس...🫠

همه جا سفید شده!

ایران داره بعد از چندین سال برف به این قشنگی را می بینه و مزه میده که یک شعر  را توی  گوشی یا لبتاب خودت بخوانی وچای بنوشی☕️ پس اگر یکمی صبر کنید یک شعر کوچک از فردوسی براتون بگزارم  
23 بهمن 1401

برنامه ریزی ی داستان ها

ساعت 4  داستان داریم ساعت5:30  داستان سریالی داریم ساعت 9  قصه ی شب داریم  برنامه ریزی بود برای داستان ها تا حتما سر بزنید و فالو کنید  اگر نظرتون مثبت باشه می خوام تحقیق درباره فضا و شعر فردوسی و سعدی بزارم پس اگر علاقه دارید نظر بدید و فالوم کنید 💛
22 بهمن 1401

داستان ساعت9

یکی بود یکی نبود  پسر بچه ای روستایی هروز قبل از طولوع خورشید از خواب بیدار می شد و به کار های سخت روزانه مشغول بود هم زمان با  طلوع خورشید از نرده ها بالا میرفت و خانه ای با پنجره های طلایی همواره نظرش را جلب می کرد آرزو داشت یک روز به ان جا برود و از نزدیک پنجره ها را ببیند یک روز پدرش به او گفت کار ها را انجام می دهد و او می تواند در خانه استراحت کند پسر که فرصت را مناسب دید قچه اش را بست و به راه افتاد راه طولانی تر از آن بود که فکر می کرد بعد از ظهر بود با نزدیک شدن به خانه فهمید که خبری از پنجره های طلایی نیست و خانه ای رنگ و رو رفته است در خانه را زد پسری کوچک در را باز کرد پسر روستایی از ...
22 بهمن 1401

مدرسه داریم میایم

فردا یک شنبه هست و همه کیف هامون آماده است برای مدرسه حلا چون فردا همگی باید سر حال وارد کلاسمون شیم  یک داستان باحال و عالییییی برای ساعت 9 دارم🌈
22 بهمن 1401

داستان ساعت 4

پیرمردی الاغی پیر داشت روزی وقتی بار روی الاغ بود الاغ در چاه بزرگی افتاد مردم روستا هرچه تلاش کردند نتوانستند الاغ را بیرون کشند پس تصمیم کرفتند خاک را در چاه بریزند تا الاغ بمیرد و رنج نکشد شروع کردند به خاک ریختن الاغ ها هی خاک را زیر پا میزد و بالا و بالا تر می آمد تا این که به سر چاه رسید و آزاد شد
22 بهمن 1401

بازرگان و دیو قسمت 2

پیرمرد اول با آهو پرید و گفت : ای امیر عفریتیان من با این آهو داستانی دارم برایت میگویم ولی اگر خوشت آمد از یک سوم  خون بازرکان گذشت کن دیو قبول کرد پیرمرد شروع کرد این آهو دختر عموی من بود ما باهم ازدواج کرده بودیم ولی چون  باهم نمیساختیم و او زن بدجنس و جادو گری بود از هم جدا شدیم من زنی دیگر گرفتم و فرزند دار شدم ولیبه سفر میرفتم تا پارچه فروشی کنم در یکی ازسفر ها او زن و فرزندم را به گاو و گوساله ای تبدیل کرد وقتی برگشتم از مردم سراغ زن و فرزندم را  گرفتم گفتند: زن تو مرد پسرت هم از ده رفت من به مدت یک سال سگوار بودم تا این که یک روز به چوپان ده کفتم گاوی یاو رد تا بکشم گاو را آورد که همان زن من بود او همش ن...
22 بهمن 1401