رها رحیمیانرها رحیمیان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

خاطرات یک دختر زیبا

نوشتن دردناکترین و لذت بخش ترین کار دنیاس...🫠

سلام

سلام حالتون چطوره من این چند روز رو نتونستم نوشته ای  بزارم ولی نظرتون چیه ساعت 4 داست سریالی مون رو بشنویم😏
2 شهريور 1400

داستان سریالی : قسمت دوم

فیل گفت هرکسی هستی برای خودت هستی اگر اینتور است من هم فیل بزرگ هستم شیر گفت بزرگی به هیکل نیست به احترام خودت را نگهر داشتن است تو اگر احترام خودت را نگهداشته بودی نمیگذاشتی رویت سوار شوند ولی من اگر اسیرم هم کنند به من احترام میگزارند و از من میترسند حالا یک پنجه روی ختمت بکشم که حسابت پاک شود فیل گفت من بایک ضربه به صورتت میتوانم شکستت دهم شیر تا امد حمله کند فیل خوتم خود را زیر شکمش کرد و با یک ضربه شیر را به سمت درخت پرت کرد   ادامه دارد
19 مرداد 1400

داستان سریالی :قسمت اول

روزی روزگاری روباهی گوشنه در جنگل می گذشت که در راه گله ای پر از گوسفند دید با سگ و چوپانی دید اما با خود گفت من حریف این گله نمیشوم و راه افتاد و رفت  در راه روباح صدای بزغاله ای شنید دنبال صدا رفت فیلی را دید که از راه باریکی ابور می کرد در روبرو شیری رد می شد شیر به فیل گفت برو کنار بزار من رد شم فیل به شیر گفت تو برو کنار من رد شوم اصلا بیا از لای دست و پای من رد شو شیر گفت من یک شیرم و از زیر پای یک فیل کسیف رد نمیشوم 😊 ادامه دارد 
18 مرداد 1400

داستان سریالی

من میخواهم داستانی ماننده سریال براتون بزارم اما از فردا پس بامن از فردا همراه باشید😉
17 مرداد 1400

داستان ساعت 9

روزی در قسری پادشاه  خواب بدی دید و تا صبح خوابش نبورد صبح تعبیر کننده گانی را اورد اولین تعبیر کننده گفت چه خوابی دیده اید شاه گفت دندان هایم میریخت  تعبیر کننده گفت همه اترافیان شما میمیرن  شاه دستور داد تا ان مرد را در زندان بندازند نفر بد در باره همین گفت شما امر تولانی دارید پادشاه انرا تعبیر کنندو تمام خواب هایش کرد  چون حرف را درست میزد و با لحن درستی می گفت
17 مرداد 1400