رها رحیمیانرها رحیمیان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات یک دختر زیبا

نوشتن دردناکترین و لذت بخش ترین کار دنیاس...🫠

داستان ساعت 4

روزی روزگاری در غار کوچکی جوجه تیغی با خفاشی زندگی میکرد روزی تغی به جوجه تیغی گفت  : تازگی ها تو توی روز که میخوابی در خواب حرف میزنی و من را اذیت میکنی  خفاش گفت : من از این غار میرم و وسایلش را برد  شب جوجه تیغی  دید مگس داره نیشش میزند تا صبح صبح جه کوچولو رفت تا خفاش را پیدا کرد  و گفت  ببخشید من را ببخش  برگرد خفاش هم برگشت وچون خوفاش حشره خار بود هشره ای نزدیک جوجه و خفاش نمیشدند 
17 مرداد 1400

فیلم

ماجراجویی در شانگهای رو دید قشنگ بود لاک کن راستی لویز و دوستان فزایی را هم ببین خیییییییییییییییییلی قشنگه من که دیدم قشنگ بوده دهکده رنگین کمان را دیدی اگر قشنگ بود لایک کن 
16 مرداد 1400

داستان ساعت 9

یک شب در یخچالی میوه ها در خواب عمیق  بودن  پرتقال در خواب را می رفت  کلم حرف میزد   خلاصه همه در خواب خوش بودن که صدایی شنیدن گروپ گروپ گوجه گفت  :  صدا از فریزر میاید هویج گفت :  بریم فریزر را ببینم همه به فریزر رفتند و دیدندکه بستنی توت فرنگی با بستنی شکولاتی سر این که کی خوشمزه تره دوا میکنند میوه ها گفتند : اروم بشید شما هردوتون خوشمزه هستید و دارید با دوا خودتون رو آب میکنید آنها را شدی دادند و بسدنی ها باهم دسدادن و از هم معزرت خواستند و باهم دوست شدند  🍹 ...
15 مرداد 1400

مدرسه

من میخوام از روزی که پکنیک مدرسه داشتیم بگم ان روز ما باخودمون  زیر انداز ....چادر ...یک عروسک بردیم و بعضی ها میز های کلاس اجارکرده و  عروسک های پارچه ای .......دسبند های زیبا تخم مرغ تزیینی....گردنبند های زیبا من و بقیه میرفتیم و خرید میکردیم من دسبند تخم مرغ را خریدم من ودوستام کیف اورده بودیم کیف هایی که کوچک و زیبابودن  من هنوز او تخمه مرغ  هایی که خریدم دارم وبرای حفت سین میزارمش دسبند ها هم دارم  🌟 ...
15 مرداد 1400

داستان ساعت 4

روزی روزگاری یک دسته قوباقه گفتند قرباقه ها دم برج بلندی بیاین تا دسته قرباقه  مسابقه بدن قورباقه ها همش می گفتند : کسی نمیتونه به آخر برج برسه و قورباقه ها خسته واز ناامیدی خودشون رو پرت میکردن پایین 💐اما یک قورباقه کوچولو رسید به بالا برج  مردم تعجب کرده بودند چند لهظه بعد فهمیدن قورباقه کوچولو نا شنوا بوده و به حرف های نامید کننده قورباقه های دیگه گوش نمیکرده 💐 ...
15 مرداد 1400

دوست

من میخوام خاطره روز که من و دوستانم باهم قهر کردیم و خانم سرویسمون اشتمون داد بگم 😍 من ودوستان سرویسم هروز باهم خاله بازی میکردیم یرو مقع اینک کی بابا باشه دوامون شد کیانا دوست سرویسیم قهر کرد وتا یک ماه با ما حرف نمیزد خانم سرویس نتونست این وعض را هروز ببیند بنا براین روز بد دم سرویس ایستاد و به ماگفت :یکی یکی باکیانا دست بدید دست دادیم بد شکولات داد و گفت:بهم قول بدید قهر نکنید  🌟
15 مرداد 1400