داستان سریالی
شیر خیالش راحت شد که ابرویش نرفته است بعد گفت تو خیلی جوان فهمیده ای هستی که فهمیدی من مریض هستم هالا تو از کجا امده ای روباه گفت : من از همین جنگل امده ام و اسم پدرم هم ثعلب است شیر گفت : ثعلب را می شناسم او دوست من بود و همیشه برای خدمت اماده بود من از تو درخواستی دارم روباه گفت : در خدمت هستم شیر گفت : تو میدانی که من مریض هستم و نمیتوانم شکار کنم پس تو برو و حیوانه ساده ای را شکار کن و بیاور روباه گفت چشم میروم و یک بزغاله شکار میکنم شما وقتی من امدم خودتان را به خواب بزنید شیر گفت تلاش کن یک گاو هم بیاوری به چشم تلاش میکنم بعد به ترف گوسفندان راه افتاداتاد گوسفندان را پیدا کرد و از...
من چه کاری رادوست دارم
قصه
من نمیدونستم نینی وبلاگ کی باز میشه برای همین چند روز نبودم راستی برای جبران امروز دو قسمت از داستان سریالی میزارم
مدرسه
سلام میدونید که مدرسه ها داره شروع میشه و ما چیز های جدید یاد میگیریم من خیلی خیلی خوش حالم
داستان سریالی قسمت سوم
فیل به راه خود ادامه داد رو باه آن لحظه آنجا بو و همه چیز را دیده بود شیر به درختی خورده بود و نیمتوانست تکان بخورد زیر درخت خوابیده بود روباه گفت : آنها خود پسند بودند اما هالا زمان این رسیده تا من به پیش شیر بروم و خود را پیش او عزیز کنم بد به پیش شیر رفت و گفت : درود بر شما خدا نکرده کسالتی دارید شیر ترسد روباه شکست خودن او را در جنگ دیده باشد بد گفت : این جا فیلی ندیدی روباه گفت : نه فیل که جورعت ندارد که نزدیک شیره پر قدرتی مسله شما شود 🌟 ادامه دارد ...
داستان نداریم
سلام من از فردا داستان میزارم چون کتابم گم شده تا فردا پیداش می کنم
نویسنده :
Raha
16:18




