رها رحیمیانرها رحیمیان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات یک دختر زیبا

نوشتن دردناکترین و لذت بخش ترین کار دنیاس...🫠

Road story(داستان کوتاه دکمه)

1405/1/7 13:34
نویسنده : Raha
69 بازدید
اشتراک گذاری

چند سالی می شود که در این کشو،رنگ نور را ندیده‌ام.ماری دیگر پیر شده و نمی تواند خیاطی کند.چند روز پیش شنیدم که به الیزابت می گفت تا می آید خیاطی کند کمرش اینقدر درد می گیرد که مجبور است کار را کنار بگذارد.

من اما در این تاریکی ها خوشم.من هم مثل ماری پیر شدم و حس می کنم دیگر هیچ وقت به آرزویم،یعنی گره خوردن به یک لباس نخواهم رسید.می دانید،قرمز بودن هم بدی های خودش را دارد.

به یاد دارم وقتی جوان‌تر بودم روزی الیزابت کوچک در میان صدای بمب های مهیب که بخاطر جنگ جهانی،روی سر مردم خالی می شد،به اتاق مادرش دوید و با آه و ناله گفت(مادر،مادر!امروز بدجور زمین خوردم و دکمه لباسم پاره شد ببین...)شنیدم که ماری جوان گفت(بیا یه دکمه جدید به لباست بدوزم عزیزم.)هردو باهم بالای سر کشو ایستادند و آن را گشودند.الیزابت زوق کرده بود.به یاد دارم دختر کنجکاو و شاداب و جسوری بود.

سعی کردم به چشمش بیایم.سعی کردم لبخند بزنم تا نور دندان هایم به چشمش بخورد.همین هم شد و الیزابت با التماس به مادرش گفت(مادر!میشه این دکمه رو به لباسم بدوزی؟...)ماری با تردید گفت(آخه عزیزم این به بقیه دکمه هات نمی خوره.)اما الیزابت کوچک بازم هم اصرار داشت من را به لباسش بدوزد.

بالاخره الیزابت قبول کرد و شروع کرد به دوختن من به لباس الی.

یادم می آید وقتی سوزن از میان سوراخ هایم می گذشت و با نخ برایم پیرهن درست می کرد شادی،روحم را فرا گرفته بود.من اینقدر زوق کرده بودم که نمی توانم حتی توصیف کنم!

اما بعد که ماری مرا به لباس دوخت و دست الیزابت داد،وقتی او لباس را پوشید و من سعی کردم زیبا بنظر برسم،او با ناراحتی به خودش و لباسش در آیینه خیره شد.من تنها نقطه زشت و قرمزرنگ روی لباسش بودم.من اضافی بودم.

دخترک لباس را دست مادرش داد تا مرا از آن جدا کند.

راستش را بخواهید من هیچگاه زیبایی را به یک لباس نداده ام.هیچگاه زیبا نبودم.

اما همیشه،حتی حالا،قرار است لبخند بزنم هر زمان که ماری،در کشو را باز کند.

پسندها (1)

نظرات (0)