Road Story:آرامش قرضی
سلاام!حالتون چطوره؟من برگشتم!
می دونم یه مدت نبودم واقعا هم درگیری ها اجازه نمی داد بیام و مطلب بذارم...و یکمی هم حافظه ام البته😅
آم...چند روز پیش یه فصل خیلی آروم برای داستانم نوشتم...افرادی که خوندن دوست داشتن گفتم برای شما هم بذارم نظرتون رو بگید...
لطفا نظر بذارید خیلی به من انرژی میده دونستن ایرادات و خوبی های داستانم...❤️🩹
(لایرا)
درس های امرزو زیادی خسته ام کرده اند.موهایم خیس است و بی وقفه بینی ام را بلا می کشم.روی صندلی چوبی نشسته ام و روی تنها میز مطالعه اتاقمان کتاب جغرافیا را می خوانم.نمی دانم چرا باید بدانم کدام قسمت رودخانه های لب مرز کم آب تر هستند و کدام قسمت ا پر آب تر.اما به هر حال برای اینکه مثل امروز،یک سرباز به صورتم مشتی حواله نکند،با بی حصلگی سعی می کنم حفظشان کنم.
مارتا بالاخره از حمام بیرون می آید.مثل من تیشرت نخی سیاه رنگ و شلوار نخی گشاد پوشیده.رفته بود موهایش را کوتاه کند و وقتی بیرون می آید،موهایش تا زیر گوشش کوتاه شده.کمی کج و کوله است اما خب می دانم اینگونه دوست دارد.
درح الی که دوباره نگاهم را به کتاب برمی گردانم و بینی ام را بار دیگر بالا می کشم،او می گوید(باید موهاتو کوتاه کنی.اینجوری ادامه بدی هفته ی دیگه داری از شدت بدن درد و تب میمیری.منم قرار نیست کاری برات بکنم!)نمی دانم از کی باهم اینقدر دوست شدیم.اما دیگر به نحوه ی حرف زدنش عادت کردم.راستش...از او خوشم می آید.
سرم را پایین می اندازم و واقعا به این موصوع فکر می کنم.آنها هیچ سشواری توی اتاق هایمان نگذاشتند که موهایمان را بزنیم.اما آرورا...او جزو معدود دختر هایی است که موهایش را نزده...بخشی از قلبم می خواهد مبارزه کند.می خواهد مثل او باشد...
اما بدنم می خواهد به من خیانت کند.شاید واقعا باید برای بقا هم که شده کوتاهشان کنم.
ناگهان...
در اتاقمان دو بار می خورد.بلافاصله از روی صندلی بلند می شوم و با موهای ژولیده و خیسم سمت در می روم.در چوبی اتاق را بازمی کنم.
لعنتی....
ایلای...
اینجا چه کار می کند.آن هم اینوقت شب درست یکی دو ساعت قبل از خاموشی....
دستی به موهایم می کشم و نفس عمیقی می کشم(سلام.)سر تکانمی دهد و نگاهم می کند(سلام.میشه مارتا رو بگی بیاد؟)عجله و اضطرابی غیر معمول دارد.سرم را تکانی می دهم و می گویم(خب؟اینا چی کار می کنی؟)پوزخندی می زند و انگار به خودش می آید(ام...میشه تو و...مارتا بیاید یه لحظه؟)مارتا بالاخره دم در می آید.می پرسد(مگه چی شده؟)ایلای می گوید(...نوح خوب نیست...بدنش درد می کنه و درمونگاهِ این...)با عصبانیت سعی می کند کلمه ای بی ادبانه که می خواهد به هلیکس بکوید یا فرو بخورد(ولش کن...ام...درمونگاه اینجا قبولش نمی کنه و منو کائل نمی دونیم باید چه غلطی بکنیم پس؟...)چهره اش نگران و کمی مضطرب است.کمی هم...قیافه اش خنده دار بنظ می رسد.لعنتی...اصلا به من ربطی ندارهه!
می کویم(خب...نوح اصلا کی هست؟)با تعجب نگاهم می کند(ندیدیش؟)سرم را به آرامی به چپ و راست تکان می دهم.او به نرمی و با لحنی تلخ می گوید(یه بچه ی ده سالس...)چند ثانیه مکث می کند(میشه زودتر تصمیم بگیرید؟)
چند دقیقه بعد من و مارتا پشت سرش در خوابگاه پسرانه هستیم.صدای خنده ها و سر و صدا های این خوابگاه از خوابگاه ما خیلی بیشر است.احساس خجالت می کنم.شاید اصلا نباید اینجا باشم.البته که نباید اینجا باشم اما بخشی بزرگ از مغزم می گوید هیچوقت احازه ی دست زدن به سینه ی ایلای زدن را ندارم.دلیلش را نمی دانم اما...به هر حال تا اینحای راه آمد ام!
به اتاقشان می رسیم و او در می زند.کائل در را باز می کند.او هم خیلی نگران و ناراحت است.صدای کودکانه ای ناله می کند.چیزی در دلم تکان می خورد.او سلام می کند و بلافاصله ر را باز می کند تا داخل برویم.با قدم های آهسته ای داخل می رویم.کائل می گوید(اون یه بچس ولی بهش تمرین های آدمای بیست ساله رو دادن.)صدایش پر از دد است.اما ردناک تر بچه ای معصوم و کوچک است که اشک هایش روی گونه هایش می قلطد و سعی می کند فریاد هایش را در سینه خفه کند اما گاهی صدای دردناکی از سینه اش بیرون می آید و آه کوتاهی می کشد.لحظه ای بدنم قفل می شود.نمی دانم باید چه کار کنم.نمی دانم چطور می توانم اورا از این وضع بیرون بیاورم.تنها کاری که بلدم ایستادن است.نفس کمی تند می شود و سینه ام سنگین.ایلای کنارم می ایستد(اون جاش اینجا نیست.)آب دهانم را قورت می دهم.فقط می توانم سرم را تکان دهم.همین بچه...نوح بالاخره سرش را بالا می آورد.مارتا شجاعتش و منطقش خیلی بیشتر از من است و جلو می رود و کنارش زانو می زند(دقیقا کجای بدنت درد می کنه؟)نوح با بقض و صدایی لرزان که سعی می کند قوی بنظر برسد می گوید(نمی دونم....ه-همه جام...)دردی در دلم می پیچد.انگار حالت تهوع وحشتناکی گرفته ام.مارتا به نرمی دستش را روی ساعد کوچک و لاقر نوح می کشد.رو به ایلای و کائل می گوید(کمد کدومتون تمیز تره؟)کائل با تعجب می گوید(چی؟)مارتا هوفی می کشد و طوری نگاهشان می کند انگار احمق به تمام معنا هستند.با عجله و استرسی نهان در ته صدایش می گوید(توی کمد هاتون جعبه ی کمک های اولیه هست.نگید که نمی دونستید.)هردوی این احمق ها شانه بالا می اندازند.مارتا می گوید(فقط دلم نمی خواد وقتی در کمد رو باز می کنم حالم بهم بخوره!)کائل لبخند می زند اما نگاه مارتا کاری می کند لبخندش محو شود.ایلای می گوید(برای من مرتبه.)او به کمدش اشاره می کند.مارتا در ان را می گشاید و واقعا می فهمم کمدش مرتب تر است.لباس هایش تا شده اند و لباس فرمش آویزان شده.
مارتا ساک سیاه رنگی از ته کمد بیرون می کشد و در آن را باز می کند.کمی دستش را می چرخاند تا پماد مخصوص را پیدا کند.نوح به خود می پیچد.و من هنوز نتوانستم پاهایم را تکان دهم.فقط دارم نگاه می کنم.این مرا عداب می دهد اما کار دیگری از دستم بر نمی آید.چیزی سنگین راه کلویم را طوری بسته که حتی نمی توانم درست حرف بزنم.
مارتا بلند می شود و طرف نوح می رود.می گوید(میشه بهم بگی امروز دقیقا چه تمرین هایی داشتی؟)نوح تلاش می کند حرف بزند(شنا و...نمی دونم...دویدم....خیلی...پاهام...و...دستام...)ناله اش را در سینه خفه می کند.مارتابلافاصله می گوید(خیلی خب فهمیدم...)نفسی می کشد و سعی می کند خون سردی اش را حفظ کند(چطوره از بازو هات شرو کنیم ها؟...بیا یکمی با این پماده ماساژشون بدیم؟)نوح می پرسد(سرده؟)مارتا می گوید(یه کوچولو...)باورم نمی شود او همان مارتا ی ند دقیقه پیش است.انکار تغییر کرده و...لطیف تر شده...
نو می گوید(از...سرما خوشم....نمیاد...)باید کاری بکنم.باید جلو بروم و چیزی بگویم.نباید مثل ماست اینجا بایستم.
نفسم را در سینه حبس می کنم و با پاهای بی حسم قدمی به جلو برمی دارم(قول میدم خیلی بد نباشه...)خودم را پیش می برم.برای اولین بار نگاهش به من می افتد.جلو می روم و کنار مارتا زانو می زنم(اسمه من لایراعه.)او فقط نگاهم می کند(لازم نیست چیزی بگی...فقط...دستمو بگیر...باشه؟)وارسی ام می کند.می گوید(من...نوحم...)سر تکان می دهم و دستم را طرفش می گیرم(دستمو بگیر...می دونی؟...منم اندازه ی تو از سرما بدم میاد.)چیزی نمی گوید(ولی برای اینکه بتونی فردا ادامه بدی باید یه کوچولو تحملش کنی...ما باید ادامه بدیم مگه نه؟)باورم نمی شود این چیز ها از زبان من بیرون می اید.پوزخند می زنم و ادامه می دهم(قبول می کنی؟)دستش را به من می دهد.دستان کوچکش و لاقرش را به من می دهد.آرام آستین لباسش را بالا می برم.مارتا در پماد را باز می کند و کمی از آن را روی بازو تا آرنج نوح می زند.او می گوید(خیلی هم بد نیست...)سر تکان می دهم و لبخند می زنم.مارتا با لحنی نرم می گوید(چند روز اول همه همینطور میشن...یه هفته دیگه عادت می کنی.)ایلای با لبخندی نرم می گوید(باورت نمیشه الان منو لایرا چقدر به این پماد نیاز داریم!)نگاهی کوتاه به ایلای می اندازم و می خندم.او هم لبخندی به من می زند.نوح در میان دردش لبخند می زند.گوشه ی چشمانش کمی چروک می شود...احساس می کنم کمی شبیه ایلای است.هم چهره و آن چین های زیبای کنار گونه هایش هم کمی از رفتار هایش...
مارتا پماد را روی ساعد ها و ران و ساق پاهای نوح ماساژ می دهد و دوح کمی آرام می گیرد.اما هنوز می گوید بدنش کمی درد می کند.
اینبار واقعا به خودم جرعت می دهم و می پرسم(خوابت نمیاد؟)اونگاهم می کند(کی الان خوابش نمیاد؟)لبخندی به او می زنم(دوست داری برات لالایی بخونم تا بخوابی؟)لبخند می زند و با اخم می گوید(من که بچه نیستم!)می خندم(کی گفته لالایی برای بچه هاست؟من شب آخری که پیش مامانم بودم سرم رو روی پاش گداشتم و برام لالایی خوند.)قلبم در سینه می ایستد.دردی عجیب روحم را فرا می گیرد.مامان...بابا...آنها الان زنده اند؟کاش زنده باشند.
نمی خوام اینجا زیر گریه بزنم پس به سرعت سمت مارتا و کائل برمی گردم(چقدر دیکه تا خاموشی مونده؟)کائل می گوید(فک کنم نیم ساعت چهل دقیقه.)سمت نو برمی گردم و می گویم(وقتم که داریم.)نوح کمی مکث می کند.بعد می گوید(بزرگونه اشو بخون!)می خندم.او واقعا شیرین است.می گویم(باشه.)مارتا لبخندی به من می زند.کنار می رود و من کنار سر نوح می نشینم.آرام سرش را روی پاهایم می گذارم و سعی می کنم محطاتانه این کار را بکنم تا دردش نگیرد.آرام نوازشش می کنم.برایش لالایی را زمزمه می کنم.دستم را روی موهای کوتاه و قهوه ای اش می کشم و می خوانم.نمی دانم چه چیزی باعثش شده...اما در این سکوت هم از اینکه بلند بلند برایش لالایی بخوانم خجالت نمی کشم.همانطور که نازش می کنم.کائل خیلی آرام سمت دستشویی می رود و مارتا هم کیف را سر جایش می گذارد و من می خوانم.چند دقیقه بعد نوح نفس عمیقی می کشد که ندای خواب عمیقش را می دهد.همانطور که نازش می کنم نگاهم را بالا می آورم تا مارتا را ببینم.اما نگاهم به سویی دیگر کشیده می شود.ایلای...نگاهم می کند.چند ثانیه به من زل می زند و بعد نگاهش را به نوح که سرش روی پاهایم است می دوزد.آرام بلند می شود و به آرامی دو قدم تی می کند و کاملا بالای سرم می ایستد.پوست روشنش زیر نور می درخد و چشم هاش براق بنظر می رسد.زمزمه می کند(یکم...برو اون طرف تر.)چند ثانیه نگاهش می کنم.نمی دانم باید چه کار کنم.انگار همه چیز در سینه ام فشورده می شود.سعی می کنم کنترل خودم را بدست بیاورم.زمزمه می کنم(نوح...بیدار میشه...)به کنارم اشاره می کنم(جا هست.)سر تکان می دهد و کنار می نشیند.به سختی نفسم بالا می آید.او چند ثانیه صبر می کند و به جای اینکه نوح را ناز کند دستش را به شلوارش می کشد.اخمی می کنم(چی کار می کنی؟)با لحنی معمولی می گوید(دستم سرده.)مکث کوتاهی می کند و چشمانش در چشمانم قفل می شود(بیدار میشه.)سر تکان می دهم و واقعا به این فکر می کنم که او چقدر به نوح اهمیت می دهد.چقدر این بچه را دوست دارد.بالاخره دستش را به آرامی روی موهای نوح می کشد و آن هارا نوازش می کند.دست هایش به نرمی روی موهای نازک و کوتاه نوح حرکت می کند.نوح به ارامی و با صدایی گرفته در میان خواب و بی داری می گوید(ایلای...میشه دستتو بگیرم.)نگاهم سمت ایلای برمی گردد.ایلای لبخند می زند و دستش را به دست نوح می دهد.نوح دست اورا می گیرد و کنار صورتش نگه می دارد.گرمای دست ایلای را روی پاهایم حس می کنم.نوک انگشتانش به آرامی به زانویم می خورد و لحظه ای آن را لمس می کند.و قلبم پرواز می کند.لحظه ی آن آغوش.آن دست های گرمی که دورم حلقه کرده بود.آن لمس ها.قلبم اینقدر بلند می تپد که نفسم هم به زور بالا می آید.کل بدنم ناگهان سفت می شود.چیزی در سینه ام کیر می کند.لعنتی!نباید!نباید مهم باشد!نفس عمیقی فرو می دهم و سعی می کنم به این نزدیکی فکر نکنم.او هم نگاهم نمی کند و به نوح نگاه می کند.سینه اش با هر نفس بالا و پایین می رود.سکوت می کنم و اوهم چیزی نمی گوید.سعی می کنم با نفس های عمیق کنترلم را بدست بیاورم.آب دهانم را به آرامی قورت می دهم.گلویم خشک است.چرا اینطوری می کنم؟!
ناگهان صدایش را می شنوم که می گوید(اون لالایی که خوندی.)سرم را بالا می آورم و به چشمان قهوه ای اش خیره می شوم.سر تکان می ده تا ادامه دهد(قشنگ بود.)سر تکان می دهم و پوزخند کوچک و لرزانی می زنم.باید چیزی بگویم تا از این وضع خلاص شوم(این...خیلی معروف بود...یادمه اون موقعی که...بچه بودم همه ی مادرا برای بچه هاشون می خوندن...ولی...)لحظه ای حرفم ر سینه ام گیر می کند(مامانم خیلی قشنگ می خوندش.)اهمیت یک لالایی...قلبم را تیکه و پاره می کند.نمی دانم چرا دارم با او درد و دل می کنم.اما احساسی عمیق در وجودم زمزمه می کند تنها کسی که در این جهنم از همه مورد اعتماد تر و امن تر است ایلای است.
نباید اینجا زیر گریه بزنم.نمی خواهم گریه کنم.نه جلوی او.تنها چیزی که کم دارم همین است!
او برای چندین ثانیه نگاهم می کند.نگاهی سرشار از همدردی.به آرامی پلک می زند و نگاهم می کند.لب هایش را چند بار تکان می دهد تا چیزی بگوید اما پشیمان می شود.
سر انجام تصمیم می گیرد حرفش را بزند(مامان من بلد نبود لالایی بخونه.)هنوز چشمانش در چشمانم قفل شده.صدایش ناخدآکاه پایین تر می آید(اون همیشه قصه می گفت.)نگاهش می کنم.به چشمانش که انگار هر لحظه ممکن است از اشک سرازیر شود.اما با توانی عجیب تمام این درد را فرو می دهد.نور طلایی لامپ دیواری سقف به آرامی روی صورتش نشسته و سایه ای نرم روی آن انداخته.لحظه ای حس می کنم کل بدنم می لرزد.نباید این درد در سینه اش بماند.نمی دانم چقدر مدت این کار را کرده اما حالا دلم نمی خواهد این مسیر دردناک را ادامه دهد(چه قصه ای؟)می خندد.می فهمم که این خنده ها واقعی نیست.می دانم چرا این کار را می کند(قصه های مسخره...خیلی مهم نیست...)دلم می خواهد فریاد بکشم نه!مهمه!برای من مهمه!
اما صدای مارتا را از طرف دیگر اتاق می شنوم(ده دقیقه دیگه خاموشیه.)
ایلای نفسی می کشد و به ارامی دستش را از دست های نوح بیرون می کشد و به آرامی سرش را از روی پایم بلند می کند.برای چند ثانیه بدنش به من اینقدر نزدیک می شود که می توانم بوی ملایم صابون را از لباسش حس کنم.بوی ساده ی تمیزی.لبخندی می زنم و از جایم بلند می شوم تا بروم.
کائل هم از دستشویی بیرون می آید و مسواکش را در جایش می گذارد.هردو آنها کنار در می ایستند تا ما برویم.تنها کلمه ای که می گویم این است(شب بخیر.)و او هم در آخر می گوید(شب بخیر.)
اینم از این....امیدوارم واقعا لذت برده باشید...اگر خودتون دوست داشته باشید براتون کل داستان رو فصل به فصل منتشر می کنم...اگر خوشتون اومده....🩵



Road Story:آرامش قرضی 
