رها رحیمیانرها رحیمیان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات یک دختر زیبا

نوشتن دردناکترین و لذت بخش ترین کار دنیاس...🫠

Road story : زخمی ترین روح جهان...

1405/2/14 23:04
نویسنده : Raha
184 بازدید
اشتراک گذاری

سلام 

حالتون چطوره؟امیدوارم زمانی که این مطلب رو می خونید توی بهترین حال خودتون باشید.

ببخشید یه مدت نبودم.می دونم درک می کنید آدم گاهی اینقدر کار براش پیش میاد که محیط آرامش بخششو یادش میره...

این داستانی که گذاشتم برای یکی از دردناکترین بخش های از فریاد تا فرار هست.از داخل ذهن پسری به اسم ایلای.

خیلی خوشحال میشم نظرای قشنگتونو بخونم.و اینکه اگه دوست داشتید از اولش براتون می ذارمش.

اضافه گویی نکنم بریم سراغ داستان...

(ایلای)

در راهرو ها قدم برمی دارم.دنیا انگار در آب فرو رفته باشد همه چی موجوار است.خاطرات وحشتناکم روی دیوار ها در حال پخش شدن است.صدای خودم را می شنوم(مامان ببین نقاشیم خوب شده؟)صدای زمین خوردنش.صدای گریه ام.خون.قرمزی خون چشمانم را تار می کند.اشک هایم سرازیر می شود.
لایرا.لایراست که سرم فریاد می کشد(ایلای!تو خیلی احمقی!بدبختی!ترسویی!)تصویرش را جلوی صورتم می بینم.می بینم که کلمات را توی صورتم تف می کند.
اشک هایم جاری می شود.صدایش را می شنوم(انگار ده سالته!)
صدای گریه اش(برات متاسفم!)اشک می ریزم.می خواهم التماس کنم(لطفا...نرو...التماست می کنم...)اما فکم سفت است.
دلم می خواهد به چشمانم ضربه بزنم.مشت بکوبم و مجبورشان کنم درست روبرویم را ببینند.
بقض گلویم درد را به تک تک عصب هایم انتقال می دهند.
روی زمین ولو می شوم.زانو هایم وقتی با زمین برخورد می کند بدنم را از درد به لرزه می اندازد.نبضم سریع و وحشی روی شقیقه هایم می رقصد.
تصویر دریا جلوی چشمانم ظاهر می شود.او کنار من.لایرا کنار من.ایستاده است و سرش را روی شانه هایم تکیه داده.
دنیا از حرکت ایستاده.انگار لحظات منتظر ما ایستاده اند تا بتوانیم تا ابد کنار هم بمانیم.بتوانیم نفس بکشیم.بدونه درد.
اما بعد...
از من جدا می شود.صدایش را از دور می شنوم(برو به جهنم!من هیچوقت عاشق یه عوضیه ترسو نمی شم!)
باید فریاد بکشم(لایرا منو ببین!منو ببین چقدر زخمی شدم!ببین ترس لعنتیمو کنار گذاشتم.ببین از اون بچه چجوری دفاع کردم!)اما من لال شدم.هنجره هایم هم بر علیه روح زخم خرده و بیچاره ام شدند.باد و طوفان در ساحل شروع می شود.لایرا بدنم را به عقب هل می دهد و می رود.باد در امواج ساحل می پیچند و من تنها روی زمین ی نشینم.
دستم را به سرامیک سرد زمین می کشم.من اینجام.نه!
به خودم میگویم(ایلای پاشو.برو توی اتاقت.لایرا...اونجاست...اینا واقعی نیست...)بدنم را به سوی اتاق می کشم.می ایستم.دستم را به دیوار های راهرو می کشم تا یادم بماند اینجام.من باید به او برسم.دنیا می چرخد.دیدم تار می شود.همه چیز دست به یکی کرده تا مرا به او نرساند.اما مهم نیست.من به آن اتاق لعنتی.به اتاقی که او در آن است قدم خواهم گذاشت.
مادر!
مادر صدایم می زند(ایلای.پسرمم!)چی؟
می چرخم.دستم از دیوار ها جدا می شود.خیلی وقت است که صدایش را نشنیدم.می گوید(پسرم...ببین...ببین چی برات خریدم.همنیه که دوست داشتی مگه نه؟)
من هستم که کتاب را از دستش می گیرم.صدایم می پرسد(برای بچه هاست؟)مامان می خندد.با خودم فکر می کنم(تو خیلی قشنگ می خندی مامان.خیلی قشنگ می خندی.)کاش می توانستم بگویم.کاش لال نبودم.مادر می گوید(نه.مال بزرگاس.ببین اولش ی نوشته!)صدایم می خواند(درد...اممم...نوشته سهم؟...درد سهم...من است...نه...صدایم.درد سهم من است نه صدایم!)مامان می خندد.با زوق می خندد.چشمانم را می بندم.
کاش می تونستم ببینمت.
آخرین کلمه را می شنوم(آفرین ایلای!آفرین که اینقدر قشنگ می خونی...)صدایش اکو می شود.
نه نه اون داره محو میشه!
اما من آن روز را خوب به یاد دارم.او پیشانیم را بوسید.لب هایش را به موهای کوتاهم کشید و گفت خیلی دوستم دارد.گفت امیدوارست موفق شوم.گفت دوست دارد بهترین دانشگاه و مدرسه بروم.
نه!
نباید خام بشم.باید دیوارو پیدا کنم.
دستان روا به دیوار ها می کشم.لایرا.لایرا رو می خوام.
پیش می روم.
فقط نیاز دارم کمی بخوابم.نیاز دارم آب بنوشم و چند روز به خودم زمان بدهم تا این هارا فراموش کنم.
نمی تونم...
دندان هایم را روی هم می فشارم.برو ایلای!فقط برو!
و سر انجام انتهای راهرو را پیدا می کنم.دستم به دیوار روبرویم می خورد.چشمانم کمی واضح تر می بیند.
اما هنوز هم نمی توانم درست عدد هارا بخوانم.
به عدد های بالای اتاق ها دست می کشم.صدای لارا را می شنوم(فقط یه چیزی رو خوب می دونم...)بگو.بگو دوست دارم صداتو بشنوم.(می دونم دوست ندارم توی این حال ببینمت...)
او کنارم بود.در باران قدم می زدیم.در مدرسه بودیم.او چشمانش را به چشمانم می دوخت.واقعا نگاهم می کرد.با او پرواز می کردم.در آسمان ها سیر می کردم.با نگاهش،با تک تک کلمات شیرینش.
لایرا دارم میام.یکم دیگه.فقط یکم یگه بهت میرسم...
دستم را می کشم۷۲!
پیدات کردم لعنتی!
مشت بی جانم را به در چوبی می کوبم.
ضربان قلبم حالا آرام تر شده.چیزی شبیه خون از گلویم بالا می آید.
لطفا درو باز کنید!
من دارم می میرم...

پسندها (2)

نظرات (0)